۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

دنیای این روزای من

دو روزه که عبیدالله خونه نیومده. حال و حوصله ندارم. عیال لیسنینگ میکنه، منم زور میزنم که بنویسم.

-مگه مجبوری؟

-آره، میترسم یادم بره به زور نوشتنو!

ابروهاشو بالا میندازه و دوباره هدفون میزاره تو گوشش.

بهمن کوچیک گرون شده. دلم خوش بود سوپری محله مون از همه جا ارزون تر میده... سرعت اینترنت پایینه... هنوز پمپ کولرو درست نکرده، تلویزیون سوخت... ماه مبارک(!!!) همه تفریحات سالمو غیر سالم رو ازمون گرفته. ساقی و یاغی و باقی همه تواب شدن...

تنها تفریح این روزهای من رفت و برگشت تو یه جاده اس. قهر میکنم. نازمو میکشه. بلدم نیست ولی خوب، بهتر از بیکاریه. بعدش نوبته عیال که قهر کنه و سگرمه هاشو توهم کنه. قهر کردنم بلد نیست ولی بازم بهتر از بیکاریه...

-تموم شد. حالا چی کار کنم؟ اَه، توام که خفه کردی خودتو با این لپ تاپ.

خدا رو شکر خیلی زود یه سرگرمیه جدید واسه خودش دست و پا میکنه... رفته یه مشت کاغذ رنگاوارنگ خریده. شروع میکنه با ماژیک نوشتن...

-با کدوم رنگ بنویسم؟

-آزادی رو قرمز بنویس!

لجباز رفته موهاشو در حد کچلی کوتاه کرده. یه لحظه ازش غافل میشم میزنه اوت. مثه همین الان. «کی از سرود بارون قصه برات میخونه...»...

-تو که داشتی یه چیز دیگه مینوشتی

-هاااااااااااااااا؟ راس میگیاااااااااااا، جو آهنگ گرفت منو.

-بازم خوبه ساسی غولکن پلی نکرده بودم.

امروز مجبوره بهمن کوچیک بکشه. خوبیش اینه که غر نمیزنه چرا بوی سیگار میدی...

-چرا آزادی رو قرمز بنویسم؟

-چون بوی خون می دهد... خون های زیادی ریخته شده برای آزادی و به بهانه آزادی...

هیچی بدتر از این نیست که سیگار رو با کبریت روشن کنی. میگن گوگرد کبریت سرطان زاست... یارو امروز زنگ زده میگه نمیخواد پروژه رو انجام بدی. میگم چرا؟ میگه یه مشکلی پیش اومده... چی باید بهش میگفتم؟ باید میگفتم آخه من چه جوری اجاره این ماهو بدم؟؟؟ گفتم موفق باشید...

-گشنمه پاشو. برو یه چی بگیر بخوریم.

-عیالم عیال های قدیم. خوب پاشو برو یه چی درست کن.

-نوکر با عیال فرق داره. نشنوم دیگه صداتو!

«نشنوم صداتو» همون مفهوم «عزبزم، لطفا با من بحث نکن» رو برا ما داره.

-قشنگ شد؟

«زمام دار جبار خواستار آزادی ست تا آزادی را به مسلخ ببرد...»

-آره عزیزم. برو بزنش به دیوار تا من برگردم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر