۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

ترجیح میدم خوش ‌شانس باشم

 1)  «اون مردی که گفت من ترجیح میدم خوش‌شانس باشم تا خوب، عمق زندگی رو دیده بود. افراد از این‌که با شرایطی مواجه بشن که شانس تاثیر زیادی در زندگی داره واهمه دارن. فکر این‌که خیلی چیزها از کنترل آدم خارجه وحشتناکه. در یه مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد می‌کنه و در یک آن، ممکنه عقب بره یا جلو. با یه مقدار شانس میره جلو و برنده میشی یا شاید نره و بازنده میشی...»
وودی آلن- Mach Point

2)  من فکر می‌کنم بزرگ‌ترین اختراع بشر نه برق است و نه ماشین بخار. به نظرم ورق و 52 بازی آن بزرگ‌ترین اختراع بشر است. ورق شبیه سازی زندگیست. اگر می‌خواهی برنده شوی گاهی باید شجاع باشی و ریسک کنی، بعضی وقت‌ها هم باید احتیاط کنی. بعضی وقت‌ها باید دست حریفت را بخوانی، گاهی هم باید به ورق‌های یارت را حدس بزنی... اما همیشه باید خوش‌شانس باشی مثل بازی زندگی.


۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

یک پیشنهاد: راه‌اندازی یک گوگل ریدر ایرانی

چند روزیست که خبر بسته شدن گوگل‌ریدر، فضای مجازی ما ایرانی‌ها را تحت تاثیر قرار داده است. نمی‌دانم قرار است شرکت گوگل چه بلایی سر ریدر بیاورد یا قرار است از ترکیب گوگل پلاس و گوگل ریدر چه فضایی درست شود. آن‌چه می‌دانم این است گه گوگل ریدر یا به قول خودمان گودر، کار در فضای مجازی را برای ما ایرانی‌ها که با مشکلاتی از قبیل فیلترینگ مواجه هستیم بسیار راحت‌تر کرده است. از طرفی دیگر پی‌گیری این همه وبلاگ فارسی زبان از طریق چنین سرویسی بسیار ساده‌تر از را‌ه‌های دیگر است.
شرکت گوگل هم نهایتا یک بنگاه اقتصادی‌ست که قرار است خدماتی به مشتریان خود ارائه کند و در قبال آن سود ببرد و طبیعی‌ست هر از چند گاهی برای کسب سود بیشتر و یا رقابت با سایر شرکت‌های فعال در جهان، تغییر و تحولی در خدمات خود ایجاد کند. به هرحال به نظر می‌رسد که این حق طبیعی این شرکت است که مثلا از فردا اگر دلش خواست کلا هیچ سرویسی به مردم دنیا ارائه نکند و به نظر می‌رسد در این میان خواست امثال من و شما هم تاثیر چندانی در تصمیم‌گیری‌های کلان آن شرکت ندارد.
من پیشنهادی دارم. راستش تخصصی در این زمینه ندارم و صرفا به عنوان یک کاربر اینترنت پیشنهاد خود را مطرح می‌کنم و امیدوارم افرادی که تخصص بیشتری در حوزه فناوری اطلاعات دارند بیشتر به این موضوع بپردازند. پیشنهادم این است که با توجه به تعداد زیاد کاربران اینترتت در ایران و تعداد وبلاگ‌های فارسی زبان، یک سرویس مشابه گوگل ریدر برای خودمان راه بیندازیم. به نظر من که کار ناشدنی نیست. تجربه‌هایی همچون «لایک‌خور» نشان داده است که راه‌اندازی چنین سرویس‌های وطنی با استقبال بسیار خوبی روبرو خواهد شد و قطعا با توجه به در نظر گرفتن سلایق و نیازهای کاربران ایرانی حتی از گوگل ریدر هم مفیدتر خواهد بود.
نمی‌دانم پیشنهادم چقدر عملی‌ست ولی به هر حال بد نیست اگر به چنین چیزهایی فکر کنیم. می‌توانیم مثلا اسم ریدرمان را هم بگذاریم «خواننده سبز» یا «آریا ریدر»!

۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

مردان جهان متحد شوید!

ای آدم‌هایی شریفی که صبح تا شب فقط راجع‌به تبعیض جنسیتی علیه زنان در ایران می‌نویسید، شده تا حالا دو خط هم در مورد تبعیض علیه مردان بنویسید؟ اصلا تا حالا به این موضوع فکر کردید؟! تا به حال فکر کردید که چقدر تبعیض مثبت برای زنان و دختران وجود دارد؟‍! نخند آقا! دارم جدی حرف می‌زنم. بله، بنده هم قبول دارم که در ایران تا دلتان بخواهد قوانین نوشته شده و نانوشته علیه زنان وجود دارد ولی تا به حال به این مساله فکر کرده‌اید که چرا مثلا میانگین نمرات دختران باید دو نمره از پسرها بیشتر باشد آن هم در یک رشته مهندسی؟! ما پسرهای بدبخت چه گناهی کرده‌ایم که وقتی خدمت استاد مشرف می‌شویم، ایشان اصلا ما را آدم هم حساب نمی‌کند ولی سلام یک دختر باعث می‌شود دو نمره به نمره سرکار خانم اضافه شود؟!
دوتا واگن مترو مخصوص بانوان است که معمولا خلوت‌تر از سایر واگن‌هاست. بازهم سرکار خانم تشریف می‌آورند واگن آقایان، انتظار هم دارند که تا شعاع دو متری، همه فضا را برای ایشان خالی کنند. حالا شما اگر جرات داری پایت را داخل واگن خانم‌ها بگذار. حتی اگر نصف صندلی‌ها هم خالی باشد صدای جیغ و فحش است که به هوا می‌رود...
کافی‌ست صاحب خانه بفهمد پسر مجردی. یا خانه‌اش را اصلا به شما اجاره نمی‌دهد یا اجاره دوبله می‌گیرد ولی دختر خانم‌های مجرد مثل دختر ایشان هستند و اختیار دارید و اصلا شما کرایه ندهید هم اشکال ندارد و هر کاری داشتی به خودم بگو و ... هیچ لزومی هم ندارد صاحب‌خانه مرد باشد...
این سه مورد، صرفا مشت نمونه خروار بود. لطفا وارد این بحث‌های مثلا ریشه‌ای هم نشوید که بگویید که «این‌ها هم از نتایج جامعه مردسالار ایران است و ........». بنده خودم همه را فولم. خانم‌های محترم اگر از این تبعیض‌‌های مثبت ناراضی بودند، جلوی استاد این‌ همه مهربان نمی‌شدند، سوار واگن آقایان نمی‌شدند، برای جناب ‌صاحب‌خانه شیرین زبانی نمی‌کردند و ...
والسلام
امضا: یک پسر عصبانی
پ.ن) هیچ چیز مطلق نیست!

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

اگر من رهبر شوم...

اگر خدا بخواهد و من روزی در این مملکت کاره‌ای شوم، به همه شما وبلاگ‌نویسان که بی‌مزد و مواجب و فقط برای دل خودتان می‌نویسید، حقوق می‌دهم. همه‌تان را بیمه می‌کنم. حق عائله‌مندی و شرایط بازنشستگی برایتان در نظر می‌گیرم. اگر یک مدتی وبلاگتان تعطیل شد بیمه بیکاری به‌تان می‌دهم. می‌دانم کار شما وبلاگ‌نویسان بسیار سخت است. باید کتاب بخوانید، فیلم ببینید، تئاتر تماشا کنید، روزنامه بخوانید، خیابان‌ها را گز کنید، کافه‌نشینی کنید، بعضی وقت‌ها باید شکست عشقی بخورید و ... تا بالاخره یک سوژه‌ای برای نوشتن گیرتان بیاید. این کارها هم وقت می‌خواهد لاکن، هم پول لازم دارد. من وبلاگ‌نویس نیستم اما شما وبلاگ‌نویسان را دوست دارم. کار شما وبلاگ نویسان بسیار سخت بوده و می‌باشد. اصلا خدا هم وبلاگ نویس بوده. شما وبلاگ‌نویسان باید الگوی خود را وبلاگ نویسان صدر اسلام قرار داهید لاکن. لاکن ما انقلاب نکردیم که یک سری از خدا بی‌خبر وبلاگ‌ها را فیلتر کنند. من سرور‌های جدید تعیین می‌‌کنم. من به پشتوانه شما تو دهن این فیلترینگ می‌زنم. اینترنت برای شما مستظعفین باید مجانی شود. شما وبلاگ نویسان چشم و چراغ این ملت هستید و «رود» پاره‌ تن من بود...

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

عشق، مرگ، تردید

غفوری(مددکار): تو خودت باید تصمیم بگیری.
اعلا(دوست اکبر): نمی‌تونم، واسه همینم اومدم پیش شما.
غفوری(مددکار): خواهرشم تورو دوست داره؟
اعلا(دوست اکبر): خیلی.
غفوری(مددکار): می‌تونی فراموشش کنی؟
اعلا(دوست اکبر): نه.
غفوری(مددکار): خوب پس برو باش عروسی کن دیگه.
اعلا(دوست اکبر): پس اکبر چی؟
غفوری(مددکار): تو می‌دونی اکبر واسه چی اون دختررو کشت؟
اعلا(دوست اکبر): دوسش داشت.
غفوری(مددکار): آدم وقتی کسی رو دوست داره مگه میتونه بکشتش؟
اعلا(دوست اکبر): نمی‌خواست بدنش به یکی دیگه.
غفوری(مددکار): تو اگه جای اکبر بودی چی‌کار می‌کردی؟ تو هم دختررو می‌کشتی؟
اعلا(دوست اکبر): فراموشش می‌کردم.
غفوری(مددکار): پس آدمی که عاشق یه نفره، می‌تونه فراموش کنه، می‌تونه؟ اگه می‌شه تو هم خواهر اکبرو فراموش کن.
اعلا(دوست اکبر): نه، نمیشه.
غفوری(مددکار): آدم راجع به بقیه خیلی راحت می‌تونه بگه فراموشش کن. قاضیایی که حکم اعدام اکبر و این بچه‌ها رو دادنم همین فکرو می‌کردن.
اعلا(دوست اکبر): من چی‌کار کنم آقای غفوری؟
غفوری(مددکار): من اگه جای تو بودم خواهر اکبرو فراموش می‌کردم اما ممکنه یه روزی عاشق بشمو خودمم نتونم فراموش کنم حتی اگه به قیمت مرگ یه آدم دیگه باشه.
- گفتگویی که خواندید جز آخرین دیالوگ‌های فیلم «شهر زیبا» ساخته «اصغر فرهادی» در سال 1382 است. اگر ندیده‌اید حتما ببینید. چیزی کم از «جدایی نادر از سیمین» ندارد. جدالی تلخ میان عشق و مرگ به تصویر کشیده شده که دست آخر، پایان قصه و انتخاب میان این‌دو، بر عهده تماشاچی گذاشته شده است...


۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

در زندان باز است

بدون اغراق از هر دو نفری که از دانشگاهی که من در آن درس می‌خوانم فارغ‌التحصیل می‌شوند، یک نفر برای ادامه تحصیل به خارج از کشور می‌رود. تحصیل بهانه‌ است. می‌روند تا شاید در آن طرف دنیا زندگی جدیدی را آغاز کنند و بعد هم اقامت بگیرند. مهم نیست کدام دانشگاه، مهم نیست کدام کشور، مهم نیست کدام شهر. آمریکا، کانادا، ایتالیا، آلمان، سوئیس و حتی مالزی و برزیل. همه از ایران فرار می‌کنند. زندگی خودشان است، حق دارند محل زندگیشان را خودشان انتخاب کنند ولی مطمئنم اگر دیکتاتوری از این مملکت رخت بر‌می‌بست، هیچ کس هیچ کجای دنیا را به وطنش ترجیح نمی‌داد ولی افسوس که «وطن پا تا به سر خون» شده است و همه می‌روند تا راحت و بی‌دغدغه زندگی کنند.
اما انگار آسمان همه دنیا برای ما ایرانی‌ها یک رنگ است، ابری و سیاه. هر کجا که برویم باز هم داغداریم و ناراحت. از میان این همه دوست و آشنایی که رفته‌اند، حتی یک نفر را هم ندیده‌ام که شاد باشد. یکی دل‌تنگ خانواده‌ و دوستانش، یکی داغدار خاطرات از دست رفته‌اش، یکی دلسوز هم‌وطنانش و شاید هم یکی سوگوار عشقی که به دوری ختم شده است.
تصمیمم را گرفته‌ام. اگر سنگ هم از آسمان این مملکت ببارد، اگر ایران ویران‌تر از آن‌چه هست هم بشود، باز هم ایران را برای زندگی انتخاب خواهم کرد. قطعا دوست دارم از احوال مردم سایر کشورها باخبر شوم و چند صباحی در فرهنگ‌های دیگر نفس بکشم اما هرگز دنبال اقامت گرفتن و زندگی در کشوری غیر از ایران نخواهم رفت. می‌دانم سخت است اما هنوز هم هر کاری که بخواهم در همین تهران می‌توانم انجام دهم. نه خواننده‌‌ام، نه نویسنده، نه نابغه‌ای با آی‌کی‌یو بالای 150، نه ... که نتوانم کارم را در همین مملکت انجام دهم.
داغی که بر دل ماست با این طرف و آن طرف رفتن پاک نمی‌شود. نمی‌خواهم با رفتنم دل‌تنگ‌تر از آن‌چه هستم شوم. تحمل غم‌های جدید را ندارم. مثل پیرمردی که دل کندن از خانه قدیمی‌اش برایش مرگ است. دیکتاتور در زندان را باز گذاشته است، من فرار نخواهم کرد...

پ.ن) تیتر برگرفته از ترانه یکی از آهنگ‌های محسن نامجو

۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

به بهنام حسادت می‌کنم

«بعضی‌ها می‌روند تا عشق بماند، بعضی‌ها عشق را لجن مال می‌کنند تا بروند». بعضی‌ها هنوز داستان‌ فرهاد و شیرین را تعبیر می‌کنند، بعضی‌ها ساز پایان دوران عشق را کوک می‌کنند. بعضی‌‌ها عشق را تعبیر تازه می‌کنند و بعضی‌ها با لجن روحشان عشق را خط می‌زنند. بعضی‌‌ها طاقت دوری معشوق را ندارند، بعضی‌ها آرزوی مرگ عاشق را هر شب در دل می‌پرورانند.....
«نهال سهابی» رفت. خودکشی کرد. نمی‌شناختمش. می‌گویند معشوقه «بهنام گنجی» بوده و تاب دوری‌اش را نیاورده. بهنام هم چند هفته پیش خودکشی کرد.......
به بهنام حسادت می‌کنم. معشوقه‌ای داشت که دوری‌ معشوق را تاب نیاورد..............
تو مسئول تمام این اشک‌هایی آقای دیکتاتور. تو مسبب همه آرزوهای به فنا رفته‌ای و روزی خواهد رسید که  تو تقاص خون این همه مرد و زن بی‌گناه را پس خواهی داد...

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

ﺍﻧﺪﺭ ﺍﺣﻮﺍﻻﺕ ﻫﺠﺮﺕ ﯾار

ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﺪ... ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪﺗﺮ ﺷﻮﺩ... ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﺯ ﻣن ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺷﻮﺩ... ﻭﮔﺮﻧﻪ میﮔﻔﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻤﯽ‌ﺭﻓﺖ...

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

این‌جا ایران است...

این‌جا ایران است... انجزه انجزه انجزه وعده، ابتدا سرخط دروغ‌ها... این‌جا ایران است... دانشجویی ستاره‌دار شد، دیگری به جرم گفتن الله‌اکبر به زندان رفت و یک مزدور با دستانی خون‌آلود به دانشگاه آمد... این‌جا ایران است... وزیر اظهار بی‌اطلاعی کرد، رئیس‌جمهور آن را دسیسه دشمنان دانست و رهبر بر اهمیت مقام شامخ خود تاکید کرد... خانمی به جرم زیبایی به ون پلیس هدایت شد و طرح تبدیل اراذل و اوباش به یگان‌های ویژه پلیس به زودی از سر گرفته خواهد شد... این‌جا ایران است... تجاوزی دیگر به دست  جوانان توانمند ایرانی... این‌جا ایران است... آزادی بیان فقط پشت در دستشویی‌های عمومی، روزنامه‌ها ملزم به حفظ وحدت و انتخابات نباید به امنیت نظام صدمه بزند... این‌جا ایران است... تجاوز به مخالفان مستحب و افشای اتفاقات کهریزک دشمن شادکن است... این‌جا ایران است... قیمت مواد مخدر به پایین‌تر مقدار خود در چندسال گذشته رسید، نان و آب هر روز گران‌تر از دیروز و سهمیه بنزین کمتر خواهد شد... این‌جا ایران است... آقای وزیر گفت سانسور کتاب، روزنامه، فیلم و امثالهم حق مسلم‌ ماست و خانم وزیر از قدیمی بودن بیمارستان‌ها گلایه کرد... این‌جا ایران است... استکبار جهانی سال‌هاست که تا مدتی دیگر فرو می‌پاشد... این‌جا ایران است... مشکل ما موی بلند و وضع ظاهری جوانان نیست البته فقط در میتینگ‌های انتخاباتی... این‌جا ایران است... در بحرین و مصر اسلام بیدار شده‌است اما در سوریه شیطان... این‌جا ایران است... جمعیت باید دو برابر شود، دشمنان از بچه‌دار شدن ایرانی‌ها می‌ترسند... این‌جا ایران است... برای ایجاد امکان رقابت میان خودرو سازان داخلی، تعرفه واردات خودرو‌ صد در صد شد... این‌جا ایران است... برای رونق گرفته کار و کاسبی آیت‌الله(...)، معروف به سلطان شکر، کارخانه‌های شکر تعطیل و هزاران نفر بی‌کار شدند... این‌جا ایران است... هنرمندان زندانی‌اند و عربده‌کش‌ها هنرمند... این‌جا ایران است... مدعیان آزادی بر سر حکومت آینده و دلارهای نفتی می‌جنگند... این‌جا ایران است... این‌جا ایران است... این‌جا ایران است... این‌جا ارزان‌ترین کالا انسان است... این‌جا ایران است... رود هنوز امیدوار است موجی در موجی ببندد...